تبليغاتX
روح بارون

روح بارون

امروز را برای ابراز احساسات به عزیزانت غنیمت شمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد.


پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
.

خداوندا
!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تو مسئولی
.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:47 توسط سمانه|

 

می دونی وقتی خدا داشت انسان رو بدرقه می کرد بهش چی گفت؟

 گفت: جایی که می ری مردمی داره که می شکنندت، نکنه قصه بخوری ها! من همه جا باهاتم... تو تنها نیستی: تو کوله بارت، عشق می زارم، که بگذری. قلب می زارم، که جا بدی .اشک می زارم که همراهیت کنه و مرگ، که بدونی بر می گردی پیشم .

قربون بزرگیت برم خدا

همیشه از اول شروع دوره ی دانشگاهم ، دوست داشتم پایان نامه ای که ارائه می کنم یه پایان نامه ی عالی و با یک محتوای مفید باشه .

این ترم که ترم آخر دانشگاهمه به خواست خدای مهربون تونستم پایان نامم رو که ایجاد نرم افزار ثبت مشخصات فارغ التحصیلان بود رو به همراه دو تا از همکلاسییام با موفقیت به پایان برسونم. توی صفحه ی تقدیم نامه ی پروژه هم نوشتم :

"هر چیز را بهانه ایست و بهانه ی این مجموعه ، حضور لطیف پدر و مادر عزیزم است که نکهت نگاه ژرف و فهیم آنان، همانند بارش باران بود بر کویر دلم و گل واژه های این دفتر ، حاصل رویش جوانه های بعد از باران آن نگاه است .

 

و تقدیم به او که آموخت مرا تا بیاموزم

جناب مهندس حسین یعقوبی"

 و خدا رو شکر می کنم که بزرگترین امید و یاورم در لحظه لحظه ی زندگیم بوده

به امید اینکه توفیق پیدا کنم که جز،خدمت به خلق او نکوشم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 10:8 توسط سمانه|

 

دلتنگم !

دلتنگ روزهای مملوء از صداقت ، روزهای سکوت ، روزهای آرامش

دلتنگ سکوت های پر از فریاد

دلتنگ روزهای بی اشتباه

دلتنگ پای پر آبله و قلب خستگی ناپذیر

دلتنگم !

کاش باری دیگر مجال حرکت یابم

کاش دوباره اشک میهمان هر لحظه ی کویر چشمانم می شد

کاش می شد دوباره دست بر زانو بزنم و قد علم کنم

انگار خستگی سالهاست با وجودم عجین شده و توانم را فرسوده

خداوندا مرا ببخش !

باری دیگر ، مثل همان هزار بار قبلی

مجالی دیگر نصیبم کن                                                            

فرصتی نمانده !!!

...                                                                        

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 9:3 توسط سمانه|

 

امروز می خوام قصه ی دو پرنده رو براتون بگم . دو پرنده ای که یه موقعی واقعا همدیگرو دوست داشتن .

یاد یه جمله از کتاب پروست افتادم ، یه جایی از کتابش نوشته بود : " مارسل از شدت خستگی همه ی رخنه ها را کور کرد ، پنجره ها را بست ، با به هم زدن پتوها گور خود را کند ، کفن پیرهن خواب را به تن کرد و خود را در تخت آهنی دفن کرد "

کاری که این روزا پرنده ی لیلی می کرد . پرنده ی لیلی عاشق پرنده ی مجنون بود . پرنده ی مجنون هم عاشق پرنده ی لیلی . اما روزگار باعث شد که یه مدتی بینشون جدایی بیفته . پرنده ی لیلی هیچ وقت پرنده ی مجنون رو فراموش نکرد . پرنده ی لیلی همیشه سایه ی پرنده ی مجنون رو پشت سرش احساس میکرد اما هیچ وقت پشت سرش رو نگاه نکرد، می دونید چرا ؟؟ چون می ترسید که نکنه همش یه خیال باشه ، نکنه حضور و بودنش رو از دست بده.

 بعد از مدتی دوباره همون روزگار بیرحم این دو تا عاشق رو بهم نزدیک کرد . اما ... اما دیگه اون صداقت و راستی که قبلا بینشون بود وجود نداشت . دیگه اثری از اون مهربونیهایی که پرنده ی مجنون در حق پرنده ی لیلی می کرد ، نبود . درک کردن حرفاشون برای هم سخت بود یا شایدم غیر ممکن .

پرنده ی مجنون هرچی خواست و نخواست به پرنده ی لیلی گفت . پرنده ی لیلی وقتی کلمه به کلمه ی نامه ی پرنده ی مجنون رو می خوند اشک می ریخت .

این اولین بار نبود که پرنده ی مجنون اشک پرنده ی لیلی رو در می آوورد . نه ... توی همه ی این سالهایی که این دوتا از هم دور بودن  پرنده ی لیلی بخاطر پرنده ی مجنون گریه کرد بخاطر حرفایی که مردم پشت سر پرنده ی مجنون می زدند اشک ریخت.

پرنده ی لیلی به پرنده ی مجنون گفت که داره اشتباه می کنه و اون طوری که اون فکر میکنه نیست .

پرنده ی لیلی تصمیم گرفت برای همیشه پرنده ی مجنون رو فراموش کنه . پرنده ی لیلی پرنده ی مجنون رو به خاطر همه ی حرفایی که بهش زده بود بخشید و اونو بدون هیچ تنفری از قلبش بیرون کرد . اما بخاطر اینکه پرنده ی مجنون هیچ وقت واقعیت رو به پرنده ی لیلی نگفت ، نتونست اونو ببخشه . پرنده ی لیلی مطمئن بود که واقعیت یه چیز دیگه است . یه چیزی که پرنده ی مجنون از گفتنش واهمه داشت .

 اینکه نکنه پرنده ی لیلی این واقعیت رو قبولش نکنه . اما این حق پرنده ی لیلی بود که بدونه حقیقت چیه ؟؟

پرنده ی لیلی هیچ وقت تا حالا ، پرنده ی مجنون رو از خودش نرنجونده بود ، گاهی اوقات شرایط اقتضا    می کرد که پاسخی به پرنده ی مجنون نده  اما هیچ وقت به خودش اجازه نداده بود که به عشقش دروغ بگه .

پرنده ی لیلی می دونست که زندگی رو نمیشه گدایی کرد چون هیچ کس یه چیز با ارزش رو به گدا نمیده ، زندگی رو باید بدستش آوورد.

پرنده ی لیلی بخاطر اینکه تصمیم گرفته بود با آرامش زندگی کنه دیگه هیچ وقت به پرنده ی مجنون فکر   نمی کرد. هر چند هنوز هم براش جای سوءال بود که چرا باید پرنده ی مجنون اون حرفای سرد و دروغ رو بهش می گفت. دیگه ذره ای پرنده ی مجنون توی قلب پرنده ی لیلی جا نداشت .

                                                                                                   

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 9:56 توسط سمانه|

 

گفتم :خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه هستی ،من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق  تمام  لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی  ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیز تر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از اینکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی  و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت  کردم ، آرام گفتم از این راه نرو به جایی نمیرسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که  عزیز تر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ،چیزی نگفتی ،پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگوئی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جزء نزول درد که تو تنها اینگونه بود که صدایم کردی .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دیگر خدائی تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من میدانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی ورزی و گر نه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیز تر از هر چه هست ، من هم دوست دارمت         

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:29 توسط سمانه|


وقتی که در آرامش و سکوت ، آرامش و خواب از ذهن بیمار و ملتهبم فرار میکند ،

ثانیه هایم چون ساعت ها و ساعت هایم چون سالها می گذرد

 و من چون کودک گرسنه چاره ای به جز فریاد و کوبیدن پا بر زمین ندارم

 باید مدارا کنم با سازهای مخالف زندگیم!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 9:38 توسط سمانه|

                     

                             چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

 

                                   نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

 

           نه به حرفی دلی را آلوده

 

                                                    تنها به شمعی قانعند 

                                                                   و اندکی سکوت.....      

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 11:29 توسط سمانه|

 

اي گوش هايي كه تنها گفتن هاي كلمه دار را مي شنويد

پس از اين جزسكوت سخني نخواهم گفت 

  اي چشمهايي كه تنها صفحات سياه را مي خوانيد

 پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 13:22 توسط سمانه|

 

چه جهل زشتي در اين شب قدر بودن

و در زير باران ماندن و قطره اي از                                                

آن بر پوست تن و پيشاني و لب خويش حس نكردن 

 

              و خشك و غبار آلود

                                       زيستن و مردن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 8:51 توسط سمانه|

 

وقتي خواستم زندگي كنم راهم را بستند

 

وقتي خواستم ستايش كنم گفتند خرافات است

 

وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

 

وقتي گريستم گفتند بهانه است

 

وقتي خنديدم گفتند ديوانه است

 

        دنيا را نگه داريد مي خواهم پياده شوم
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 11:56 توسط سمانه|


آخرين مطالب
» خدایا کفر نمی‌گویم،
» آرزو داشتم پایان نامم رو هدیه کنم به...ولی...
» نامه ای به خدا
» که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل ها
» مهربانترین خدا
» ذهن بیمار!!
» اندکی سکوت
» گفتن های کلمه دار
» قدر....
» از دکتر شریعتی

Design By : Pichak